|
Coming Back To Life
|
امروز تو را به بهشتی میخواندم که دیدم ...
آرام ِجان بود ،
آنچه بود و نبود !
نَقر شده بر عقربه های دقیقه شمار
ثانیه شمار...
و هفته ها وُ سال ها وُ ماه ها !
بی زمانم ،
چرا که تو زمانِ منی !
با تو جهان ِ دقایق ِ کوچک ِ من
به پایان رسید!
نزار قبانی
مرا میبرد به روزهای دور ،
به روزهای بعید ...
به آن خیابان ِ طولانی ِ ناصمیمی ،
به آنجا که رفتی و دیگر پیدایت نکردم ،
و گم شدم ،
و تمام .
میبینم که بعضی از کسانی که امروز فکر میکنند ۲۲ بهمن قرار بوده معجزهای رخ بدهد، نفسِ معجزه را فراموش کردهاند! بگذارید روشن توضیح بدهم که چرا فکر میکنم امروز، یکی از روزهای موفق جنبش سبز بود.
منطق حضورِ خیابانی منطقی است معيوب و البته عمدتاً به کار تبلیغات و هياهوی رسانهای میآيد. تظاهرات و اعتراض خیابانی، البته از حقوق مسلم هر گروه و جریانی است. تبلیغاتی که در یک کشور در برابر دشمن فرضی يا دشمنِ خارجی بر پا میشود و به شکل حضور خیل مردم خودش را نشان میدهد، عمدتاً مصرف رسانهای دارد و لزوماً نمايندهی خوبی از تمامی یک ملت نیست. این را هم باید فهمید که در گردهماییها، تجمعها و تظاهراتی که به قصد ابراز اعتراض انجام میشود، جنس این گردهمایی بسیار فرق دارد با جنس تجمعهایی که به قصد نمايش یا عرضاندام و تبلیغات انجام میشود. اولی، درد دارد و دومی هدفاش نمايش است و نشان دادن زور بازو. یکی میخواهد صدایاش شنیده شود و دیگری میخواهد صدای دیگران را خاموش کند. در نتيجه، در ادبيات سياسی جمهوری اسلامی، به یکی میگویند مشخص کردن نتیجهی اختلاف در «کفِ خيابان» و به آسانی اولی تحقیر میشود. اما اگر همان تجمع به قصد اعتراض نباشد و در حمايت از قدرت باشد، دیگر اسماش حضور در «کف خیابان» نيست. تعبیر «کف خيابان» تعبيری است که بار منفی دارد و مضموناش ولو بودن آدمهاست. این تعبیر، جمع معترض و مخالف را اراذل و اوباش یا خس و خاشاک و بزغاله و گوساله میبیند. این نبرد، نبردی نابرابر است. طرفِ مقابل از پيش تصمیماش را گرفته است: اگر تجمعی و شعاری به سودش باشد، میتواند با هلهله آن را تعظیم کند (مهم نیست که اين تجمع نمایشی باشد و به زبان امروزی حکومتی «خودجوش» و هميشه اين خودجوشی هم از روزهای قبل پیشبينی شده باشد!). اگر تجمع و شعارها به زياناش باشد، میتوان با توسل به حقیر بودن و اوباشصفتی منطق «کفِ خيابان» آن را نادیده گرفت و بر سرش کوبید. لذا نتیجه ساده است: منطق کفِ خیابان، منطقی است که فقط برای زورمداران معنی دارد.
اما چرا ۲۲ بهمن امسال، برای کسانی که معترض بودند، موفقیتی بود؟ فکر میکنم تا آن مقدار که قرار بود صدای معترض شنيده شود، با وجود آن قشونکشی عظیم و تدارکات گسترده، صدا شنیده شد ولو طرف مقابل خودش را به نشنیدن زده باشد و فکر کند که همه کور و کر شدند و منقاد عظمت او هستند. هیچ رسانهی مستقلی نيست که گزارشهای دقیق از نحوهی آمیختن سبزها با دیگران به دست بدهد. طبيعی است رسانههای حکومتی روايتی را به دست میدهند که مقبول طبع خودشان باشد و هیچ نشانی از ضعف در آن نباشد. تنها روایتِ مقبول رسانهی دولتی، روايت «تشييع جنازهی فتنه» است. انتظاری جز اين هم نبايد باشد. اما آنچه زیر پوستِ جامعه میگذرد، با تشيیع جنازهی نمادین و خیالی برگزار کردن، میميرد؟ آنکه دروغ میگويد، به تظاهرات پنج میلیونی و پنجاه میلیونی دروغاش راست میشود؟ اگر هفتاد میلیون نفر پشت یک نفر دروغگو بایستند، او راستگو میشود؟ جمعیت پیروان رسول خدا هنگام بعثتاش در برابر مخالفاناش چند نفر بود؟ این را فراموش نکنيم که اين جنبش جوان است و از همهی امکانات محروم. اگر دستاوردها را با توجه به امکانات موجود بسنجیم، میبینیم که معجزه رخ داده است. اين راه دراز است. هرگز کوتاه نبوده است. نمیتوان سالهای درازی از دروغ، نيرنگ، ریاکاری، بیدادگری و نمايش را یکروزه پاک کرد یا درست کرد. يکی پای مهم ایمان و اميد، صبر است. بدون این آخری، آن اولیها بيشتر رؤیا هستند. ايمان و امید، بدون صبر ناقص است. توصیه به حق، با توصیه به صبر است که معنا پیدا میکند. حق، در جمعیت و کثرت عددی نیست. حتی در یک انتخابات، کثرت عددی، تنها جواب یک پرسش را روشن میکند و نتیجه، به فرض صحت، به خودی خود برای کسی حقانیتی نمیآورد. فراموش نکنید که دعوت پیامبران دعوت به حقیقت بود و برای روشن شدن حقیقت نه از مردم رأی میگرفتند و نه دعوت به تظاهرات میکردند. تمام دعوت در یک کلمه خلاصه میشد. هر کس آن کلمه را بر زبان میراند اهل ایمان بود. لذا، اگر امروز آرایش تدارکدیدهشدهی حریف را دیدید، فراموش نکنید که این حشمت و عظمت، مترادف با حقیقت یا حقانيت نيست.
میتوان با جمعیت به خیابان کشیدن، به آدمیان ضرب شست نشان داد. مهم نيست که چه کسی در این منطق «کفِ خیابان» پیروز میشود. چیزی که مهم است این است: آیا فکر مردم و نگاه مردم عوض میشود؟ فرض لازم ندارد. در تاریخ بیدادگران بیشماری نمایشهای عظیمی برای تصویر اقتدارشان بر پا کردند. هيتلر یک نمونهاش بود. جشنهای دو هزار و پانصدسالهی شاهنشاهی نمونهی دیگرش. ولی آخر کار، کدام یک از اینها بر دلها پیروز شدند؟ آنچه مهم است، پیروزی بر دلهاست. امشب از خودتان بپرسید که پس از پایان ۲۲ بهمن، آيا کسی که تا ديروز مشهور به دروغگویی بود و اسباب خفت و سرشکستگی اهل ایمان، امروز تبدیل به قهرمان شده است؟ مگر میشود با نمایش ميلیونی، قاتل را جای مقتول جا زد؟ مگر میشود با صحنهآرایی، حقیقت را هم فریب داد؟ صبح صادق، به سرعت صبح کاذب را روسیاه میکند. دروغ را هميشه نمیتوان سر پا نگه داشت. فتحِ قلوب با فتح جیبها و شکمها و منافع دنیوی فرق دارد. کمی به قرآن مراجعه کنیم. وقتی قرآن از نصر سخن میگويد توضیحاش ساده است: و یدخلون فی دین الله افواجا. این نصر و فتح که با هم آمدهاند، نتيجهشان جلب قلوب است. امروز دلها به کدام سو متمایل شدهاند. نبردِ ما، نبردِ دلها و خردهاست، نه زورآزمایی تنها. در نبرد تن، بهایم و حیوانات بر اشرف مخلوقات هميشه مسلط میشوند. زور فیل و گرگ از آدمی بيشتر است. اما در میدان مصافِ خردها و دلها، آدمی است که مغلوب است؟ یا زور؟
خوب است دوستان و دشمنانی که پيش از پایان این شبِ یلدا، حکم به جاودانی بودنِ شب دادهاند، بیندیشند که صبر مهمترین فضیلت اهلِ ایمان است. شتاب خوب نیست. صبر کنید و ایمان داشته باشيد. منطق زور هميشه در برابر بزرگمنشی خرد و ایمان مغلوب میشود. این را تاریخ گواهی داده است. زمان، تواناش از بازی خُردِ آدمیان بيشتر است. بازی تمام نشده است. این بازی تازه شروع شده است و طولانی و نفسگير است. بازندهی این بازی، بیداد است و دروغ نه ايمان و عدالت. صبر کنید. صبح میآيد، بی هیچ تردیدی. و صبحها پياپی خواهند آمد. آنچه امروز رخ داد، بازی فوتبال نبود که یکی برنده شود و یکی بازنده. نبرد حقیقت در برابر دروغ، از جنس بازیهای اینجهانی نيست. چه حقیرند کسانی که تکلیف حقیقت را میخواهند با ميدان پر کردن روشن کنند.
چه فکر میکنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشستهای ست زندگی؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بستهایست زندگی؟
چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشهخوشه ریخت
و آفتاب در کبود درههای آب غرق شد.
هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟
چه ابر تیرهای گرفته سینهی ترا
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمیشود.
تو از هزارههای دور آمدی
درین درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست.
درین درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام های استوار توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامهی وفای توست
چه تازیانهها که از تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.
نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سیپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیدهای که جان آدمیهماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بيفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.
چه فکر میکنی؟
جهان چو آبگینهی شکستهای ست
که سرو راست هم درو شکسته مینمایدت
چنان نشسته کوه در کمین درههای این غروب تنگ
که راه بسته مینمایدت .
زمان بیکرانه را
تو با شمار گامِ عمر ما مسنج
به پای او دمیست این درنگ درد و رنج!
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ میزند،
رونده باش!
امید هیچ معجزی ز مرده نیست.
زنده باش!