تبليغاتX
- مرا به نام کوچکم بخوان -
Coming Back To Life

راستش را بخواهی ...

این روزها نردبانم را از ماه کشیده ام پایین

نو شدن میخواهد این پله ها

با فکر های آرام و آرام و آرام

.

.

.

A new day has come.
I was waiting for so long, for a miracle to come.
Every one told me to be strong.
Hold on and don’t shed a tear.
Through the darkness and good times,
I knew I’d make it through.
And the world thought I had it all, but I was waiting for you!

 

+      آزاده  | 

ای نسل اسیر وطنم

تو می‌دانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده‌ام. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو می‌كنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی توست كه من در دل می‌خندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی توست كه هوای پاك سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌كنم.

    برگرفته از کتاب "طرحی از یک زندگی"

تابستان 2 سال پیش بود که با یکی از دوستان ِ هم لینکی صحبت کتاب شد و اسفار کاتبان و من چیزکی گفتم و بعد حرف از دکتر شریعتی زدم که دوستم با طعنه ای دوستانه گفت : دیگه تموم شد  نوبت دکتر . اون ماله بچه دبیرستانیاس و ... " کم که نه ، خیلی دلخور شدم . چیزی نگفتم چون مدام حرف شاخه عوض میکرد اما ، اینجا دلم می خواهد بگویم ، آدم بی خانه و بی شهر و شاید بی وطن بشود و زندگی ادامه یابد اما بی ریشه ؟. غلو نمیکنم ، با کتاب هایش و فکرهای طولانی بعد خواندشان زندگی کرده ام . نوجوانی و سالهای بعدش ...  نه صرفا دور ِ هبوط در کویرش ... بل به اندازهء درکم ، از گوشه های دنج ِ  نگاره هایش لذت برده ام ، فکری شده ام ، گم شده ام ... ساعت ها و ساعت ها با مادرم صحبت کرده ام ، بحث کرده ایم  ، مقاله های مرتبط ، سالگرد های دکتر و سخنرانی ها  و .... با این همه  ، هیچ ادعایی نیست که خودم بهتر می دانم خیلی دانا نشده ام  از خوانشش . اما دوستش دارم . چه در لحظه های خوش حال ِ کویرش ، چه در حج ، چه در مسئولیت شیعه بودن ، قلم من توتم من است ، ثار ، حسین وارث آدم  ، گفتگوهای تنهایی ، با مخاطب های آشنا ، ابوذر ، تشیع علوی تشیع صفوی و ....

سال اول دبیرستان ، به همراه " سعیده " تصمیم گرفتیم موضوع تحقیقمان در کلاس مثلا پرورشی  ِ آن روزها " مروری بر زندگی و اثار دکتر " باشد . منبع اصلی مان هم " طرحی از یک زندگی " به قلم همسر دکتر و مجموعه اثاری که هر دو در خانه داشتیم . با وجود مخالفت مربی ِ مثلا پرورشی ( غیبت که نیست . توی رویش گفتم شما وارثان تمام کمال تشیع صفوی هستین . پوسته هایی بی خاصیت ، متعصب ، متحجر و گمراه ِ تمام . با این وصف که نام معلمی یدک می کشید و بارتان چه بسا سنگین تر. ( پر از حرفهایشانم . پر از تلخ حرفهایی که هرگز یادم نمی رود ) ) ، کارمان را تمام و کمال انجام دادیم . صد و چند صفحه ای شد که همهش را با دست نوشتم ، طرح  کنار برگه ها ، طرح "  لا " بود ، نماد کتاب های دکتر و بین بخش ها ، طراحی ِ زیبای مادر دوستم ، و صفحه اول هم عکسی از یک پوستر که پایینش نوشته بود " چراغ ها را باید روشن کرد . من از تو برای طلوع بی تاب ترم . بگذار این مذهب جادو در روشنی بمیرد " / تحقیقمان آماده شد ، تحویل دادیم و نه  شایسته که با مرض و غرض نمره کاملی نگرفتیم . قرار بود همه ء تحقیق ها و کارهای بچه ها قفسه ای مخصوص در کتاب خانه داشته باشد ، بماند و کد گذاری شود و .... همه کارها ماندند و کار ما " سوزانده شد " . راه ِ دوری که نیست ، 9 سال پیش ، و همان سال بود که تمام کتاب های دکتر سروش هم از کتابخانه های مدارس جمع شد ....

ولی ، چه باک ، او کار خود کرده و نام نیک از خود به جا نهاده که با این بازی ها ویران نخواهد شد .

روحش شاد ...

.

پ.ن:وصیت نامه دکتر شریعتی

 

+      آزاده  | 

 

روی ِ دستت مانده ام خدا جان ؛ نه ؟

در دورترین افق از نامم

اسیر

.

.

 پ.ن  یک نیمه شب بیست و هشت خرداد :

بدر کامل است

پاییز طلایی گوش می دهم

و خاطراتمان را زمزمه ...

:)

خوب بخوابیم

 

 

+      آزاده  | 

هی ما

هـــی ماه

هــــــی روزگار ...

 

 

+      آزاده  | 

 “من امشب سرشارم، سرشارم و چيزی از تو ندزديدهام، كسی به من هديه‌ای داده، اين هديه را تو نداده‌ای، تقصير من نيست، هيچكس نمیتواند همه‌ی چيزهای دنيا را به ديگری بدهد، هيچكس برای هيچكس كافی نيست، هيچكس خدا نيست،‌ كسی مرا سبكبال و ترنمخوان كرده، حالا كه دوستم داری نبايد غصه بخوری…”

دیوانه وار . کریستین بوبن

 

+      آزاده  | 

 

زندگي شوق رسيدن به همان فردائيست كه نخواهد آمد

تو نه در ديروز و نه در فردائي

 ظرف امروز پر از بودن توست

 

 

+      آزاده  | 

هر دم از روی تو نقشـــــــی زندم راه خیال

با که گویم که در این پرده چه ها می بینم

.

.

.

امروز

امامزاده صالح

تو خوب و مهربان من

یادگاریت

و

ل ب خ ن د

 

+      آزاده  | 

تازه صبح شده

راه داریم تا این خماری ، بِپَرد

.

.

.

ببخشید ، دو تا لیوان آب یخ هست خدمتتون ؟

 

+      آزاده  | 

لطفا بخندید

هر زمان که کتابتان دستمان است

 و چشمانمان به شماست ، بخندید

یادمان بیندازید

خودمان را

زندگی را

خدا را

...

لطفا بخندید

 

+      آزاده  | 

خداوند ِ خدا پیش از آنکه انسان را بیافریند ،عشق را آفرید. چراکه می دانست انسان ،بدون عشق ، درد روح را ادراک نخواهد کرد . و بدون درد ِ روح ، بخشی از خداوند خدا را در خویشتن خویش نخواهد دید .

یک بغض گلوگیر افتاده به جانم . نه نه  ، هیچ ربطی به هجم اتفاقهای این روزها ندارد . نیست . چیزی را که نیست چه گونه می توانی ببینی ؟ یا که بفهمی ش ؟ این چیزهای " نیست " را که فقط تووی ضربه های قلبت حس میکنی جایی نمی توانی بگویی ... باید حفظشان کنی ، و آرام آرام و در گوشه دنج ، بباری شان ، میان خودت و خودت .  یاد خودم می آورم که بخندم میان اشک هایم ، یاد خودم می آورم زندگی را : خواستم که سکوت عاشقانه را بیاموزم ، تو نخواستی ، حال تصور کن که گُنگی ناتوان از نوشتن ، ازعشق خویش با تو می گوید . دفترت را زنده نگه دار ! .. درست از اینجا به بعدش صدایم را جدی کردم و محکم تکیه دادم به تکیه گاه صندلی و گفتم : جدی گوش بده ، لطفاً ... بعد انگار که چیزی را دارم توی هوای ذهنم  می چرخانم ، چیزی شبیه بال ... چیزی شبیه پرواز ، خواندم : نمی شود که بهار سبز تر از تو باشد ، گل از تو گلگون تر ، امید از تو شیرین تر . نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب و این روح دردمند ولگرد باز هم کوله را زمین نگذارد و سر را بر زانوی مهربانی تو . نمی شود که تو باشی ، من عاشق تو نباشم . نمیشود که تو باشی ، درست همینطور که هستی ، و من هزار بار عاشق تو نباشم ... نمی شود . می دانم . ... بعد هم ، باد ِ گرم آن روزها ، چشمان خیسم را خنک می کرد تا رسیدنم به خانه ، اما امشب ، قیل و قال آسمان است و گرمای واژه ها ! یادم نرفته . نه . مگر می شود ، کسی ، عشق یاد تو داده باشد و یادت برود ؟ می شود ؟نه آن روز و نه روز و شب های مانندش فراموشم نمی شود ، گواهم این چروک های پیاپی صفحه هایش. مثل رسوایی ست . مثل چیزی که جایی دیده شود بیشتر از هر چیز . من نه ، ما ، مدیونیم ، زیبا دیدن را ، آن زمان که برگی به زمین می اوفتاد و می ایستادیم و نگاه می کردیم ! خدای ِ آرام ِ زیبایمان را . خدای ما زیباست . خدای ما زیبا پرور است . چند بار خوب است لا به لای کلام آن نازنین مرد  خوانده باشی ، و بعد .... آرام و در خلسه ، به خودت آمده باشی ؟ چند بار ؟

حرف هایمان یکی ست . شرایطمان یکی نیست . روزی هست که تو را دلجویی های من نجات می دهد . روزی هست که مرا دلجویی های توخلاص می کند . گاهی من نیازمند هدایتم . گاهی تو .

بی حرمتی فرزند کهنگی ست . فرزند تکرار . این را باید دانست که رسیدن ، پله اول مناره ای ست که بر اوج  آن ، اذان عاشقانه می گویند . برنامه یی برای بعد از وصل . برنامه ای برای تداوم بخشیدن به وصل . از وصل ممکن و آسان تن به وصل دشوار و خطیر روح . برنامه ای برای ابد . برای آن سوی مرگ . برای بقای مطلق . برای بی زمامی ِ عشق .

قبول داری با این همه ، چه فراموش کار شدیم ما ؟ _ چه بد فراموش کار شدیم _ قبول داری حیف ِ این گنج است که با رنج به دست آورده ایم ؟ حیف است . حیف . خوب یاد نگرفتیم یا خوب به یادمان نماند ؟ : دمادم چیزی را نو کردن _ چیزی ، حتی ، بسیار بسیار کوچک ...

با هم می توانیم بخندیم . می توانیم فعل ساده ای نیست . فکر کن به مقابلش . به نتوانستن . و بعد ببین توانستن ِ بعد از اراده ای هوشیار را ... !  بعضی ها اول راه ، اول انتخابش هم می مانند که بخندند یا حساب کتاب کنند می صرفد یا نه . ولی ما می خندیم . بی حساب کتاب . بعد از اراده ای هوشیار . می توانیم که بخندیم . و من چرا نگویم که خندیدن را ، جور دیگری خندیدن را ، به همه خندیدن را به معنای ِ خوبش از که یاد گرفتم ؟ از که ، جور دیگر یاد گرفتم ؟ چرا نگویم به خاطر این فعل های کوچک و ساده ، خدا را شکر می گویم ؟ و آن مرد بی شک یاد ِ من می آورد خدا را .

شنبه ، عادت آغاز است . نه شروعی مدلل. عادت ، اراده را نابود می کند . عشق ، اوج خواستن است . اوج اقتدار اراده . عادت ، بازداشت کارکرد اندیشه است . هرگز چیزی به اندازه عادت نفرت انگیز نبوده است . خودکارانه زیستن ، پایان انسانی زیستن است. نمازت را هم هر روز با شعوری نوبخوان . باارتباطی نو . با برداشتی نو . به آنچه میکنی بیندیش : عبادت چرا ؟ سخن گفتن با آن نیروی لایزال ، چرا ؟

تو چه فکر میکنی ؟ می بخشدمان ، وقت های زیادی را که سوزانده ایم ؟ وقت های زیادی را که ندانسته ایم بیراه می رفتیم . می بخشد ، نه ؟ به حرمت انسانهای بزرگی که مثل نورهای شبانه ، بیدارمان می کنند ، می بخشدمان ؟

همیشه شِبه عشق در کنار عشق بوده است . شبه صداقت در کنار صداقت . اما هرگز از رونق بازار عشق و صداقت چیزی کاسته نشده است . تو عاشق صادق باش و بمان ، دنیا را به حال خود بگذار  !

 

کاش ببخشی مان .

دنیا را به حال خود میگذاریم ... اما

اما تو ما را به حال خودمان رها مکن .

 

باز ، روزی نو در راه است

و تو باید که مسلح باشی _

با عشق ،ا ندیشه ، ایمان ، شادی ...

چاره یی نیست عزیز من !

سهم ما از میلیارد ها سال حیات و حرکت

ذره بسیار ناچیزی ست

این سهم را چه کسی به تو حق داد

که با خستگی و پیری روح

با بلاتکلیفی ، با کسالت ، دود ِلی

به تباهی بکشی ؟

باورکن !

زندگی را پُر باید کرد

اما نه با باطل و بیهوده

نه با دلقکی و مسخرگی

نه با هر چیزکدر و کثیف

و نه با هرچیز که انسان شریف

از آن شرمش می آید

زندگی را پُر پُر باید کرد :

لبریز و دائماً سر ریز کنان

پُر و خالی

باور کن !

.

.

.

     میانه های رنگی از " نادر ابراهیمی " ِ بزرگ .

.

.

.

.

بابای مهربانِ الفبای عاشقانه هایم

برایمان دعا کن

برای همهء فرزندان وطنت

 

 

 

+      آزاده  | 

 

تقویم و آینه حرفهای دیگریم می گویند ....

اما من همان دیوانه ام که بودم ...

با عشقی مشدد ...

اما آرام ..

.

.

..

.

.

۱:

همه شب نالم چون نی

.

.

.

۲:

به همه آنهایی که با عاشقانه آرامش خو گرفته اند

 " تسلیت "

 

 

+      آزاده 

 

 

 

من بیداری آواز را خواب دیده ام

 

+      آزاده  | 

 

عشق صدایی ست بلند

می شنوی ؟

.

.

.

 

الهی سُبحانک ،

 نحن المُضطَرونَ الذین اَوجَبتَ اِجابَتَهُِم

الهی تو منزهی ...

 و ما این بندگان مضطر که تو برخود واجب کردی اجابت دعایشان را

( گوشه ای از باب دهم صحیفه سجادیه )

 

 

+      آزاده  | 

 

آغازی باش

تا پایان نپذیرم .

 

 

+      آزاده  | 

 

لَم که بدی گوشه کنار زندگی ،

تازه میفهمی چــــــــقدر راه هست که ندیدی .

که نرفتی .

که نخوندی ....

کـــــــــــــــــــه نمیشناسی ....

................................................

هوا گرم گرم . اما من ؟ متغیرم . سردم . بی آنکه دست بیندازی ، می شکنم . می ریزیم . آرام آرام . از گونه هایت ... من ؟  گرمم . تبخیر احساسم را ببین . آن بالا ها ... که نه ابری هست و نه بارانی ... من اما این پایین ، باران ِ بارانم . شکل خط خطی های کودکانه و سادهء یک دل ....

 ..............................................

حرمت نگه دار...دلم  .... گلم
که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زدم همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهروموم شده با آتش سیگار متبرک ملعون

پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که می گریست

این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است

                              <<حسين پناهي>>

 

+      آزاده  | 

 

فکر نمیکنم

که با یه کاربن همه دردای مشترکمون کپی شده باشن

فکر

نه

نمیکنم

 

+      آزاده  | 

 

 "" درک یک فنجان قهوه داغ ""

 

+      آزاده  | 

 

نگا کن

چه بخت ِ بی زبونی !!!

 

 

+      آزاده  | 

خوابم میاد . خیلیم خوابم میاد . خسته ام . خیلیم خسته ام . خلاصه امروزم اینه : اوووووف به این روزگار

چقدر دلم میخواد فکر کنم که همه اون چیزایی که این روزا میبینم خوابه ! توهمه ! تصوره ... صُب میشه و منم و سکوت خونه و یه سررسید قدیمی که مربوط به اول راهنماییِ و شرح روزی ِ که مامان از دستم دلگیر بوده و من گریه کردم و ناراحت از ناراحتی مامان که : کلمهء " باحال" رو به زبون آوردم.... متوجهی ؟ اینقدر ساده و ساده و ساده و .... .... هنوز صبح ِ و توی ماشین فریادِ مردی شنیده میشه که اشک میریزه و میگه من روم نمیشه خونه برگردم . بازنشستم . حقوقامون رو ندادن . من دانشجو دارم . زندگیم داره تباه میشه . آقای دولت امیدوارم به این روزبیوفتی . امیدوارم .... امیدوارم ..... خدا نابودتون کنه . از سر تا تهتون . ظالما ........ آی آخرش کش میاد توی مغزم .... مترو هفت تیر . ساعت 10 صبح . گشت ارشاد داخل محوطه مترو مانتو خانمی رو گرفه و میکشدش ... دانشگاه ، چطوری باور کنم که یه استاد به شاگردش نطر داشته باشه و اون شاگرد مثه یه گلابی بخنده ؟ چطوری فکر نکم به اموزش دانشکده که کلا پرسنل حراست دو ترم پیش توش نشستن و دارن واسه 14 15 هزار دانشجو تصمیم میگیرن ؟ . ساعت 7 عصر . هفت تیر . دست مامور گشت آویزون کمربند یه پسر و هو خنده های مردم ِ احمق که عاشق هیجانن ! از هر نوعش که میخواد باشه . !!!! . حتی ظلم ! پسره دستش رو بالا گرفته ومیگه نگا کنین به دانشجوی مملکت دستبند میزنه .. رد میشم اما همه تنم داره میلرزه . ساعت 8:30 . قیطریه . رسیدم دم در خونه . دختری با جیغ و داد داره زنگ در همه خونه ها رو میزنه و خبردار که پسر فلان خونه کامپیوتر من برده و برنگردونده .که توش پر عکسه . که زنگ زده طلب فلان تومن پولم کرده .... که اونقدر الفاظ رکیک توی هوا پروندن اون دختر و مادر و پدر اون پسر که ... بابای پسره داره میگه اون موقه که پیش پسر من خوابیدی از من اجازه گرفتی ؟ میگه من همچین پسری ندارم . مامان دختره داره میگه ... ... ...  .....( پدر این پسر دم دمای انتخاباتای بعد از احمدی نژاد با یه چفیه و یه ساک و آرم فدراسوین بوکس نیست میشه تا روز انتخابات که اصولا با یه تغییر اساسی در ظاهر زندگیش مواجه میشن اهالی ! اما یه چیزی همیشه ثابت اونم بوی گند تریاک که از  خونش در میاد ... و اینکه میگه من بچه هام رو گرگ بار میارم . گرگ هم میدره و هم دریده میشه . جلسه ابولفضل هم میگیره و خیرات هم میده و مکه هم میره و .... بچه هاش آویزونن توی جامعه . )

.

.

.

 از بودن خودم شرمم شد .

فرق این بالا  با اون پایین که تا دو ساعت پیش بودم  به قیمت خونه هاشونه و رنگ  و شکل لباسا ؟؟

.

.

.

کاش میشد خودم از بند اون بادبادک ِ آویزون میکردم و میرفتم اون بالا... پیش خدا ..... ....

نکنه ما رو به حال خودمون رها کردی ؟

خدا ....

 

+      آزاده  | 

   نذر کردم گر ازین غـم به درآیم روزی

   تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

   به هواداری او ذره صفت رقص کنان

  تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

 .

.

.

می دانی ...

 ساده است تشخیص مسیر باد لای موهای کوتاه تو ، تا تاب ِ دلِ نازک من

 

 

+      آزاده  |