|
Coming Back To Life
|
تو را نادیــــــــدن ما غـــم نباشد
که در خیلت به از ما کـــم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولی کن چون تو در عــالم نباشد
" سعدی "

گوش کنید و بعد بخوانید
.
.
چیزی بگو پیش از آنکه در اشک غرقه شوم .چیزی بگو حال که چشمه ها از گور ها می جوشند .های ... چیزی بگو از عشق ... پیش از آنکه در اشک غرقه شوم .
حرف ِ مرگ نیست و نیستی ِ یک جان / نَه / آن زمان که جان شَوی و در رگ ها بدمی ، چیزی تازه ، چیزی که از تو آغاز می شود و به رویا می رساند ... به دور ... به افق که برسی و برسانی قلبی را ، نمیمیری . مردنی در کار نیست وقتی آوازی می شوی بر لب ها ، به گوشهء چشمها راه می جویی ، آرام ... نفس می کشی و پشت که می کنی ، قدم که می گذاری به راه ... بی بازگشت نیستی ، که جاری شده ای پیش از آن ، ناب ِ ناب .
به خودم رجوع میکنم . به نوجوانی ِ سبزی که ، سبزیش در خانهء تو معنا گرفت . بی تعارف و بی تملق . بی آنکه حتی زندگی خاصیت ِ اغواگرانه اش را به رخ کشانیده باشد ، بی آنکه هنوز جاری شده باشم ، راه افتاده باشم در راهش ، در این راه ِ گاه چه ناخوش ... و گاه ، عجیب سبز ! به نوجوانی ام می رسم ، در نگاهِ پر از احساست . که متصل می کردی جان ِ شیفته ام را به طناب ِ احساس و بالا و بالاتر وقتی میدیدم اشکت را ... مرد . آخ دلم .... درد دارم .. اما باشد . باور میکنم که قدم گذاشته ای به راه ، به آن راه ِ نو ... که من نمیبینمش ، و تو را در آن ، که باز یادم دهی ... گذشت را ! ... هی مرد . همین سان ، آرام نجوا کن ، در دل ِ یخ زدهء زمستان هایم ، همراه شو ، در این خیابان گردی ها ، و یادم بده ، زیبایی ِ عشق را ، شور ِ شور ... . برسانم به بهار ، به بهار ِ سبز و زیبایم ... به بهار ِ آغاز ... بگو ، می شنوم ، صدایت ، همیشه آرامم می کند ... طنین شو . شب است و تو چشم بسته ای مرد . چشم بسته ای و خفته ای ـ حتی اگر مرگ پایان نباشد ـ ، تا ابد : زیبا ، هوای حوصله ابری ست . چشمی از عشق ببخشایم . تا رود آفتاب بشوید دلتنگی ِ مرا . زیبا هنوز عشق در حول و حوش چشم تو می چرخد . از من مگیر عشق زیبا . چشم تو شعر ، چشم تو شاعر است . من درد شعرهای چشم تو هستم . زیبا کنار حوصله ام بنشین . من سبز می شوم . تمام حرف دلم این است . من عشق را به نام تو آغاز کردم . در هر کجای عشق که هستی ، آغاز کن مرا ...
دلم . دلم صدای تار می خواهد . تنهایی اش فرقی ندارد . تو تنها که نبودی نه ؟ تو دردت با هم بودن بود نه ؟ دلم صدای تار می خواهد . و از پی اش دو سه چندی هق هق ِ آرام . غصه ام را بگذارم توی گنجهء بی کلید و راحت بروم . بروم به آغوش ِ رویایی که می آید به سویم . باد بیاید ، دست می دهم به دستش ، خواست می دویم . نخواست می نشینیم و افروختن پرده ها را می بینیم . بهانه اشک که افتاده به چنگم ، چرا بهانه بیاورم که چشم هایی می پایندم ؟ ... / گذشتی از کنار زندگی بی آنکه دل ِ ناماندگار ِ بی درمان بلرزد ؟ گذشتی . بالاخره گذشتی از این سال ِ پُر باران / بیا و از آن سلام هایی بگو که لاجَرَم نیست . که دل ِ آدم باز می شود از سین اش . از لام و الف و الفبایش . / بیا و بگو خواب ِ چه میبینی مرد ؟ / آنجا که رفتی سال ِ چند است ؟ / ما چگونه ایم از آن بالا ؟ / اَسمان آنجا چه رنگی ست ؟ صبوری کنیم تا تمام ی کلمات عاقل شوند ؟ ... آنجا کلام بالغ شده است نه ؟ آنجا که می گویند کلامی نیست جز نگاه و نگاه و نگاه ....
بس است دیگر .بلند شوم و بروم که به پنجره محتاجم . رو کنم به آسمان ، رو کنم به خدا ، به مهمان هایش . رنگ رنگ و زیبا ... بگو به خدا چه بگویم . بگویم که دلم / که دلمان برایت تنگ می شود ؟ بگویم که کاش بخندی ، از ته ِ دل ؟ بگویم که برای همهء فرزندانِ سرزمینت دعا کنی ؟ دعایمان کن . سبزی ِ شادمانه های نوجوانیم .
اشک خوب است مرد .
شیرین است مرد .
عشق است ...
مرد .
.
.
این " کبدی " که تا می خوام ناله کنم میاری جلو چشام ُ یه هیس میگی ُ اگه بارم سنگین نشده باشه ُ جا داشته باشم ، دستم ُ میگیری ُ میدونی که من عاشق دستاتم ُ میدونی که دل ِ من تو دستام ِ / این " کبد " شده فکر روز و شبم هاااا / تازه ، فکر که میکنم ُ میبینم هرجا خواستی صدام/مون بزنی گفتی: " یا ایها الناس " دوزاریه میوفته که کو تا انسان شدن / این " کبد " رو گذاشتی واسه انسان سازی ! / واسهء من ِ ناس ِ فریب خوردهءنفس امیدی هم هست ؟ / امیدی هست که این ترس مغلوب بشه ُ من غالب ؟ / که در بیام از این غار ِ تن ها یی ِ بیهوده ؟ / که پاشم ُ بیام دنبالت ؟ /
از گوشهء چشم /
خیره /
به داستان ِ دست ها /
در هم پیچیده /
رقصان /
بالا.
.
.
.
مرد.
فکر نمی کنم به شما که خسته اید /
می دانید /
همه مان قصه ایم /
کم و بیش شبیه هم /
و آن که سعی می کند خودش را تافته جدا بافته بداند /
شبیه تر است /
به بقیه /
نمی شود که دو تا مفعول پشت به پشت هم هی حرف بزنند / می شود ؟/ چیزی نیست / اینبار را لطفا اجازه بدهید تا صادقانه بنشینم و بگویم / این همه لغت نامه جمع کرده اید و من می دانم که بیهوده است / می شنوید ؟ / لطفا / این کله شقی ِ درمان ناپذیر ِ من است / که / جواب سلامتان را نمی دهم و دلم می خواهد مردمک چشمهایمان یکی شود تا خود ِ سلام را بشنوید / نه آن چیزی را که بوی تازگی نمی دهد / بعد بغض می کنم / که اشک درمان ِ این کدورت ِ ناخودآگاه نیست / می سوزانتم / هیچ / بی آنکه شفافیتی ببینید / ناخالص / چاره ای ندارم جز این که می بینید / لطفا / نه نیاورید / هستی ام شده تار و پود بستگی ها / درد دارم / هی از آرامش نگویید / آرامش ذات ِ این یکی شدن است / بی آنکه گُل کند می روید / می شکفد / بالا می رود / / می دود / می برد / کمکم کنید کمی بیشتر یکی شوم /
.
تنگنای پیاده روی ِ داغ ِ تابستان .
11:48
که نیمه شبی
آرام
به نجوای مادرش
دل سپرده است .
خوب می دانی که ، کم می آورم پشت پیچ و خم ِ واژه هایی که می سازم تا خودم را بگویم . به تو ! ، احساسم را ـ که تب دارد این روزها ـ اشکم را ، درددم را و هر چیزی که مرا مفعول می کند . .. . فکر می کنم خالی ام می کنند اما نمی کنند . سکوت را ساخته ای برای این روزها ! اما نه ... من پُرم . یک امشبی را بیا و بیدار تر نگاهم دار ...
حضـــــــورت را بی تابم .
مهربان آفریدگارم .
.
.
.
ای عبور ظریف
بال را معنی کن
تا پَر هوش من از حسادت بسوزد !
تو می خواندی
پِله
به لام ِ مشدد !
نوک انگشتان پا
سنگ ها یکی یکی ...
باد آمد .
تو ایستادی روبرو
خورشید مستقیم رفت .
(...)
می گویند : لغزش ، به مقصد نمی رساندت.
اما ...
من رسیدم
درست آن زمان که قطره ای شدم ،
گوشهء چشمانت .
سالار عقیلی – موسیقی سریال پریدخت
...
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
ای بارون
...
می خواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند ، می خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند ... من محتاجم ، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم ، به سایه خودم ارتباط دهم .... این سایه حتما بهتر از من می فهمد
کتاب بوف کور -- صادق هدایت
.
.
.
دیفالت شده ام روی سوز ِ یک ساز دهنی !
بنوازم ...
اصلنش را بخواهی ، می خواستم بگویم که :
کلن راحتم .
این که گاهی مقداری کج و کوله می رویم . بعد کوبانیده می شویم . بعد می افتیم توی نور ، بعد تا دلمان ضعف می رود برایش ، چشممان سیاهی می رود و هی... سرازیری را سر بالایی می رویم و بعد ، احتمالا راست می شویم ...
.
تدبیر دست ِ دیگری ست
.
از کوه کنده شدن .
سرازیری را سر بالایی رفتن .
چرخیدن .
چرخیدن .
گ ی ج
کلن راحتم .
داشتم نیگاهش می کردم و فکر میکردم ،
هی فکر میکردم و هستهء لیموترش ها رو می گرفتم و لیوان و شربت و توی آینه که چتری هام رو شونه می زدم گفتم : با وجود حفره های کم و بیش زیاد ِ زندگیم ، و دست و پایی که شاید نباید ونمیتونه ازشون بگذره و راه ، چیزه دیگه ایه ، خوشحالم ...
.
چه شربت گوارایی :)

اینجا حوالی تهران ـ رودهن
امتداد
یک در میان ِ خطوط افقی ِ حامل ...
بدون هیچ صدای ِ مفهومی .
صورتم
سایهات
چرخها ، بچرخید لطفا !