|
Coming Back To Life
|
سرم گیج ِ گیج مانند طُره های پریشان روی پیشانی
رقص ِ مستی می کند " دل "
و
فکر کن به سرزمینی که تویی
بی دام و دانه و نگاه ِ به نشانه نشستهء صیادی
نبض !
و من که سوی تو می آیم .
تو :
این سرزمین که نبض مرا می زند ! و می زند ! و آرام .
با جاذبه ای مُدام ، که رخنه را شبیه است بر تار و پود .
نَفَس !
می شمُریم
هَم
را
بَند بَند
...
و فتح !

سلام آفتابترین خانوم ِ دلپذیر ِ دوست داشتنی . سلام خانوم ِ همدم و همراه روز ها و شب ها . لطفا کمی نگاهتان را غرض بدهید امروز را که جشن داریم . یک کمی آن طرف تر ... عکاسی لحظه به لحظه با شماست ! چشمهای مهربانتان را می پاید و هی شکار می کند سیاهی قشنگشان را ، آرام . خانوم عزیز ِ من . برای شما حاشیه رفتن سخت است . اجازه می دهید یا بهتر بگویم ، دستانتان را اگر بدهید می دویم جایی دور ، سمت دشتی که هم کوه دارد هم رود و هم سکوت . دو سه نفری را هم خبر می کنیم که همیشه شادند از شادی ما . باشد ؟ قبول ؟ گره روسری هامان را شُل میگیریم و نرم نرمک میدویم . بلند می خندیم . همه ای نیست که بترسیم از نگاهشان . بخندید بانو . یک دمی این بغض بی چاره را فراموش کنید و بیایید با هم بخندیم . هااای ، باد بیاید و دل ِ تنگ را تازه کند . بعد صدایمان کنند و نگاهمان کنند و نگاه کنیم به هم و این سهم ما بودن را رها کنیم میان آسمان و شاد باشیم . و آخر پشت به پشت هم تکیه بدهیم و خاطره هامان را دوباره خوانی کنیم . که " مگر خدا ، برای بنده اش کافی نیست ؟ " . که هوا سرد بود و نشد شبی بی یاد هم به ۰۰:۰۰ ها برسیم و نغمه ای خوش از برای فردا در گوش هم زمزمه نکنیم . هر چند دور از همیم اما نشد که تنها بمانند خاطر پریشان ِ شب هامان . شبی من . شبی تو . و همه شب خدا . بیا دست هم را محکم تر بگیریم که این راه در ابتدای خویش ما را خوانده . و راه است و راه است پریشانی ها . بیا تا می توانیم آسمان را به هم نشان دهیم . خورشید را و به ظلمت ، ماه را . آفتابترین ِ مهربانم ، دستت را بده تا برویم سمت چشمه . چشمه ها فراوانند . تشنه نخواهیم ماند با لبخند .
...
بیست و سه سالگیت مبارک .
عکاسی آن طرف تر لحظه به لحظه با شماست .
لبخند بزنید بانو :)
.
.
.
پ.ن:
دیشب ، حواسم رفت سمت آسمون ، که ماهش گرفته بود . این جمله از دعای پیامبر (ص) در شب نیمه شعبان از ذهنم عبور کرد و تا صبح رهام نکرد . شب ِ غریبی بود و بی نهایت گوارا :
« اَعوذُ بِنورِ وَجهِکَ الذی اَضائَت لَهُ السموات ُو الَآرضون »
پناه می برم به نور وجه تو که آسمان ها و زمین ها را به آن نورانی کرده ای
از هزار و یک پنجره رو ب رو
یکی با سکوت می خواندت :
بارها ،
آری ، بارها مُرده بودم
قلبت اگر
تکثیرم نمی کرد .
.
.
.

پ.ن:این احرام ، این حرمت و اطمینان بر تو خوش .
خواندنی ست / می خوانیم / می شنوم / شنیدنی / از دست می دهیم / به دست می آییم / دست به دست / و سلام را آخر / می خندیم / و من چه خوش روزی از تو سر خواهم رفت .
سحرگاهان - پانزده مرداد
....
تاریکی
دروغی ست
که با نور بر ملا می شود
و من به انتظار پیکری شعله ور
بر بلندای شهر
نگاهم را شعله می کشم
و
ساعت پایان نزدیک می شود
نزدیک تر از نبض ِ تو
به گردن ِ من .
....
موزیک وبلاگ : امیرحسین سام
توی تمام عکسها / خدا / ایستاده در زمینهء تصویر / می خندد / با همان ژست همیشگی / و ما الفبا را از بر می کنیم / تا صدایش کنیم / ایستاده کنار تک تکمان / و می خندد / خدا / بازی را می رساند به جایی که باید چند صندلی خالی شود / و / خالی می کند صحنه را / از حضورتان \ / عکسها / راست می گویند / که نیستید / و ما / لبخند نمی زنیم / خدا خودش بهتر می داند / جایتان را هیچ چیز پر نمی کند / قرار هم نیست پر شود / مثل دل ِ من / که خالی می شود از ندیدنتان / وقتی جایتان را خالی کرد / خدا / با همان ژست ِ خندان ِ همیشگی اش / از آن خانه . و روزها و لحظه هایمان /
مادربزرگم .
گُم کرده ام خنده ای را . .
و می دانم ، پیدا نمی کنمش ، هرگز .
تو فکر میکنی جیرجیرک ها می دانند ؟
می دانند که با آوازشان می شود در دل ِ شب پارو زد ..
و نترسید از این دریای تاریک .
هاااای
حواس ِ دلتنگیم را پرت کنید آوازخوانان ِ شب ..

خلوتی بود
و باد
که رقص ِ قاصدکی را در دستان ِ من
می پایید .

« لبخند را آن روز
در همهمهء عابران
_عابران همه پُرحرف و حرف ها چه حکایات ِ غریب_
میان ِ دو دستت نهادم
و رساندم دلم را به سایه ...
به خنکای ِ چشمانت »
داغ ِ سوم مرداد ِ هشتآد و هفت