|
Coming Back To Life
|
می آمدی و می نشستی و می نگریستی و می طلبیدی که اخم پیشانی باز کنم و برایت بگویم / حرفی سخنی روایتی یا حکایتی / اما من نخست می بایست خط زلال اشک را وابگیرم از گونه های سپید با زمختی پشت انگشتان دست مردی که برای دست و انگشتان خود حرمتی خاص قائل است ، و از آن پس یک پر دستمال کاغذی بگیرم جلوی دستت و بگویم خواهش می کنم بس کن / و تا آرام شوی پیشانی ات را ببوسم و فکر لیوانی آب خنک باشم و فنجانی چای که هرگز طعم و عطر آن به نظر و به حساب نمی آمد ؛ که همه چیز مجازی بود میان دو " من " الا خود ما که جسمیت آن حقیقت روان می بودیم دچار در زبانه های نگاه های خود که برمی آمدند از عمیق ترین عواطف وجودی ِ آدمی و من کوتاه و سربسته می گفتم : می دانم ، ندیده و نشنیده می دانم برخی چیزهارا . و به تاکید میگفتم می دانم و می فهممشان نیز / آرام باش . آرام / حالا غزلی بخوان ، غزلی بخوان برایم . دلم برای صدایت تنگ شده ... /
سلوک / م.دولت آبادی

قصه شروع می شود و تو در هر لحظه موظفی به بیداری ! به دیدن آنچه در انتظار توست . بدانی که بعد از آن هزارمین راه ، راه دیگری آغاز خواهد شد و این تو را امید می دهد به درخشیدن نوری ، شاید از روزنه ای دور از باور . قصه شروع می شود و تو گاه آنچنان سکوت میکنی که گویی نه حرفی و نه سخنی به یادت نمانده . و گاه آنقدر ها در دلت هست که برگ برگ می شکفی ، می بالی ... و کامل ! و کامل شدن را پایانی نیست . قصه با طلوع هر سپیده آغاز می شود ، شاید به روزی پاییزی که خنکای نسیم چین پریشانی ِ پیشانی ات را می رباید و آرامت میکند . آرامی و آمادهء دویدن . و این قدمها که کنار تو می آیند ، و آن نگاه ِ مهربان که همواره تو را می بینید ، و این همه بخشش ، این همه لطف ... بیدارت کنند اگر به دیدن ِ تکه ابری در آسمان ، شاخه های نور و برگی که در هم آمیخته اند ، درنگ کبوتری ، قامت درختی ، شادی لبخندی و عشق ِ بودنی .

پنجشنبه ۱۸ مهر / هشت صبح / پارک ساعی
وقتی / خواب ها هنوز بیداری اند پاها هنوز خواب می روند حرف ها هنوز راه می روند اشک ها هنوز تشنه اند قرار ها هنوز دچار می شوند دست ها هنوز می خندند دل ها هنوز می بازند. و عصر ها هنوز منتظرند و من ها هنوز منتظرم و تو ها هنوز منتظری .
وقتی / یقین ها هنوز از آن دور دست تکان می دهند راه ها هنوز سلام میکنند پایان ها هنوز غائب اند درد ها هنوز تقسیم می شوند قسمت ها هنوز در گفت و گو . و شب ها هنوز خلوت اند و من ها هنوز خسته ام و تو ها هنوز ساکتی .
وقتی / روزها هنوز آرام اند قلب ها هنوز در تلاش اند ساعت ها هنوز کوک می شوند زمان ها هنوز می دوند پنجره ها هنوز قاب اند قاب ها هنوز کاملند آبی ها هنوز آبی اند بودن ها هنوز مهم اند فرصت ها هنوز مضطرب اند صدا ها هنوز می آیند جواب ها هنوز می روند . و صبح ها هنوز زود اند و من ها هنوز دیرم و تو ها هنوز حاضری


خوب نیست که بحث سر ِ همیشه "خود" بودن و محال و غیر محال بودنش باشد . یعنی ؛ فرصتی نیست این اندازه . می رود . دوان دوان از دستت می رود . رفته است . آرامشی ، لبخندی ... یا از این دست . و دردم بی تفاوتی ست که نمی شود . آدم هایی باشند و بودنشان مهم نباشد . نیست . من نمی فهممش . همه که هستند . همه مهم هستند . همه آنقدر که یک آن "خودم" را گم میکنم . غرق شده گی شبیه است . و گاهی سخت تر که توانی برای دفاع ندارم ، از "خودم" .
ببین . خوب است که می بینی و می فهمی . چشمهایت که می چرخند به دورتر و باز می گردند روی لبهایم . من صدای "خودم" را هم نمی شنوم . خوب است که تو حفظش میکنی .
پ ن: Living is easy , Whit eyes closed
و .
یعنی من پشت پنجره خشکم زده . دقایقی محو . خاموش . دوخته به تنهء درختی که می ایستد در برابرم و بالا می رود و می کشاندم . انگارکهعمریستدرپیچیزیدویدهام
. عمری .
. دویدن .
می فهمند ؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یا شایدم شبیه احساسی که این آهنگ بهم میده :
تو ای نایاب ای ناب , مرا دریاب دریاب
پاییز فصل رنگ به رنگی و آخر ... یکرنگی ست .
.
.
.
و تو با پاییز آمدی .