تبليغاتX
- مرا به نام کوچکم بخوان -
Coming Back To Life

از ابر ، شکیبایی بود که سقوط می کرد بر لیوان ِ خالی ماندهء نیمروز ،

دستان مرد از حافظه بیرون بود ، و سفره ای در ایوان گسترده ...

گوشه ای زیستن ، سرما ، شب ، کوچه ، سفر ، پیاده ... گوشه ای زنبق ، حیات ، باغچه ، بال ، بلند  ... گوشه ای بوسه ، سکوت ، گیاه ، غروب ، پارو ، ...  گوشه ای ساحل ،هراس ، پنجره ، عبور ، واژه ...

پریشانی خلاصه می شد ، خاموش می شد ، خاکستر می شد .. اما  هنوز دیر نبود .

تو می خواستی ، پی جوی بی خبری ها نباشم/نبودم و هرصبح ، ایمان را روی طناب پهن می کردم در هوایی که به سرما نزدیک تر بود بی آنکه همسایه ها سرانگشتان سرخم را ببینند  . و می خواستی ، به رفتن هات چشم ندوزم /ندوختم و دل نگیرم / نگرفتم  . می خواستی ، بی اضطراب و معصومانه ، به کودکان و پیران ، سلام کنم و دستی تکان بدهم و اگر شد ، بمانم / ماندم  و آیه های دیروز را زمزمه نکردم و تنها از خوشباوری هایم/خوش باوری هایت ، بر این تقویم دیواری چند واژه ای نوشتم .

تو خواستی ........ تا از پل های با آتش افروخته ات بازگردی ،

و از میان انبوه درب ها و کلید ها ، راهی نشانم دهی که روزی و روزگاری کاروانی از دویدن های  مادو تن  از آن گذشته – گذشته . و بی پرسش ، و بی صدا ، با چشمان بسته ات ، قهرمانانه آخرین سفرت را بازگویی ، و با انگشتان آبی ات ، شاخه های ترس را پس زنی ، و بشکفانی لبخند های از هراس ماسیده بر لبان خشکم را ...

 

و بعد نشستی ، و سوگند های تازه دم کشیده را تقسیم به دو فنجان کردی ... در حالی که دستان ِ حافظه ات به سوی گلدانی بود که در آن فصل موعود را کاشته بودند  .

 

برای شبانه روزی که نه بی دلیل - سخت و بد گریستم .

سحر بیست و هشتم

+      آزاده  | 

شنبه هفته ای که گذشت ، عینکم بعد از 9 سال شکست آن هم چه شکستنی ، غیر قابل بند زدن !!! ناگزیر نوبت اپتومتریست گرفتم و خوب لابد تا عینک نمی شکست خیال چک کردن چشمهام را نداشتم و نمی فهمیدم یکی نیم نمره ناقابل پیر شده اند . بماند که یک ساعت با دکتری که هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی هم هست چه ها گفتیم و بنده خدا هی بغض فرو می داد از شرح حال روزهای این تابستان لعنتی و این 4 سال لعنتی تر و .... . چهارشنبه ای با بابا قرار گذاشتم که برویم و عینک ببینیم . تقریبا تمام یک ساعتی که من توی ترافیک مدرس بودم بابا منتظر بود . دل توی دلم نبود . دو دقیقه یکبار زنگ می زدم که : الان میرسم بابایی ... . رسیدم به مترو ، بدو بدو مسیر را طی کردم و از پله ها بالارفتم ، قرارمان کنار کانکس انتقال خون ایستگاه حقانی بود . هی چشم گرداندم اما ندیدمش . تا دستی تکان داد ، نشسته بود روی یک سکو زیر سایه . دلم خالی شد . دلم خالی شد و پر شد از تکان های دستش و لبخندش و نگاهش . نمیفهمیدم چه ام شده . نمی فهمیدم هرچه نزدیکترش می شوم چرا قلبم تند تر می زند . چه آرام بود . مثل موجی بودم که رسید به ساحل و آرام گرفت . می دانی چه می گویم نه ؟ دیدی ما همیشه چیزهایی داریم که تا مدتها انگار نمی فهمیم بودنشان یعنی چه . همین که آدم توی خودش گم می شود ، همین که آدم درگیر می شود ،  انگار طعم خیلی چیزها را هم فراموش می کند . که تا به خودت بیایی ماهی و سالی رفته و تو غافل از داشتنی هایی که دارند در مرور زمان می گذرند  . ظاهرش اینست که اتفاقی خاصی نیفتاده ، اما .. خیلی خاص بود . خیلی . چند شب ست که موقع خواب می مانم توی لحظه ای که بابا را دیدم تا وقتی دستش را گرفتم و بلند شد و رفتیم . با سر و صورتی زاویه دار از شانه ها که نور را پخش می کرد روی سپیدی ِ تازه زیادتر شدهء موهایش . بابا بلند شد و من هم انگار از فراموشی ِ خیالی بیدار شده باشم و چه خوش لحظه هایی .

+      آزاده  | 

+      آزاده 

 

پرکن پیاله را کین جام آتشین

دیریست ره به حال خرابم نمی برد

 

+      آزاده  | 

نیایش انفرادی و کنج اتاق و زیر پنجره ، به لطف مهربانانهء دوستی ، بدل به همنوایی ِ شبانه رنگ ِ سبزی شد که تا عمر دارم محال است فراموشم شود .

 روی پشت بام چشم به آسمانت که می دوختم و آرام آرام ، شور و شیرین ِ دل را می چشیدم ، ندایی از از درونم ، تو را به نام ِ نورانیت میخواند : یا نورا لیس کمثله نور .

+      آزاده  | 

 

بخشی از نامه دکتر عبدالکریم سروش (+)

آن اعتراض پس از انتخابات نه «رزمايش» بود، نه «فتنه» و نه «مسجد ضرار» (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می‌زند)، بل طغيان و غليان غيرت بود بر عليه غارت. وجدان‌های بيدار، بر رأی خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی انديشه خود، غيرت ورزيدند و بر غارتگران رأی و حقوق و آزادی، آرام و متين شوريدند. دزدان سراسيمه بر خود پيچيدند، ولی ما صدای خنده‌ی خدا را شنيديم که در فضا پيچيد. او از ما راضی بود. دعای ما را شنيد و جانيان و بانيان را رسوا کرد.

فرو ريختن رعب رعيت و زوال مشروعيت ولايت بزرگترين دستاورد شورش غيرت بر غارت بود و شير خفته شجاعت و مقاومت را بيدار کرد. نه تطاول نظاميان نه تجاوز حراميان، نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن درآستين ژنده‌ی قدرت، نه تکيه بر سبعيت حيوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور، هيچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دينی رسوای کفر و دين شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسيده است. ما اين را به دعا از خدا خواسته‌ايم و خدا با ماست.

ما ديانت را ارج خواهيم نهاد، همانکه شما آن را بازيچه مصالح قدرت خواستيد و بنام آن درس غلامی ‌و غمناکی به مردم داديد و ندانستيد که شادی و آزادی با ايمان راستين همپيمانند و اجبار فقيهانه، حريت مومنانه را می‌ستاند و قدرت شريعت مدار هم قدرت و هم شريعت را فاسد می‌سازد. حکومت بر مردمی ‌شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعيتی دربند و غمناک

ای خدای خرد و فضيلت! به صدق سينه‌ی مردان راستگو و به آب ديده‌‌ی پيران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخيزان و روزه‌داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه‌ی دردمندانه ما را بشنو و بر سينه‌های بريان و چشم‌های گريان ستمديدگان رحمت آور و بيش از اين خلقی را پريشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضيلت را از اسارت اين نامردمان به در آر!

باد را بگو تا خيمه‌ی ‌‌استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ريشه‌ی بيداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون‌ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون‌ها را در خود کشد. ابرها وباران‌ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر اين قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذيلت ظالمان را به گلزار فضيلت عادلان بدل کنند.

 

+      آزاده 

 

یا اَمانَ مَن لا اَمانَ لَه .

+      آزاده 

دلم کنده می شد ، بس که تنگ بود . خفه بود . کلافه بود .  و روز ،  آرامم شده بود دستمالی مرطوب کشیدن به تک تک ِ برگ های پیچکم .و نمیدانستم می شود با چشمها هم این طور دوید . که من می دویدم از روی برگ ها ، و می پیچیدم بی آنکه پارو در آب زنم ، می رفتم . و هیچ چیز سطح نبود درآن ناباوری ِ عجیب . که من سرک می کشیدم به نه چندان دورِ خشنودی های بزرگ . عطف ها . بر باد رفتن ها ! با باد رفتن ها ! بی هوا _ نفس کشیدن ها _ . جمله می ساختم مغموم به راهیی دور ، می رسید در پناه یک دوست و من هرچه پیش می رفتم بیشتر مچاله می شدم در خودم . بس که عمیق بود . و هنوز بوی هیچ ساحلی به مشام نمی رسید . که  درخت بودم من و آن شاخهء بالایی  ، سبز ترین ، تازه ترین ... که می پاییدم جوانه ها را تا ریشه ها . با نگاهی خوب که لذتم می داد خشنودی ِ پاک ِ آرام را، که هیچ از آن ارزشمند تر ندیدم ، نداشتم ، نبود ، نیست که درخت باشم من بی کنج ، بی دنج ، بی هرچه باشد یا نباشد . و شب کسی  پرسید که "خسته ای " ؟ .

خسته نیستم/ی  من/تو ... که بیش از اینها فرسودگی را معنا می دهد بی نتیجه رفتن ها . و ماندن . و من آری ، با تمام بغل بغل شوق و حالم ، فرسوده شدم با آنکه میدانم/ی  تلخ ِ تلخ است .

 عابری می گذشت و با صدایی نزدیک فریاد ترانهء " مداد رنگی " می خواند و من شبانه پیِ یادی که از یاد رفته بود می دویدم . و از پلک هایم سنگینی می چکید . و رنگ ها ، و رنگ ها ... و ر  ن  گ    ه    ا ااا  آواز می شدند بر پنجره ، و دیوار و آرام .

+      آزاده 

همه مردم با اندیشیدن به گذشته ها ، گذشته های به اکنون آمده را تغییر می دهند . اما این تغییر به دو صورت واقع می شود ؛ چرا که مردم از اساس ، به دو گونه اند .

افراد ِ یک گروه ، هنگام اندیشیدن به لحظه های منحصر از گذشته ، آن لحظه ها را شناسایی می کنند ، باز می یابند ، و با اراده و تکیه بر تجارب و شناخت ِ حال خویش ، آنها را دگرگون می کندد و مطلوب ؛ یعنی به آن صورت در می آورند که " ای کاش به آن صورت واقع شده بود " . در این حال ، آنها هشیارانه و بی خود فریبی ، گذشته ها را نوسازی می کنند ، و خوب می دانند که گذشته به صورتی که اینک آن را باز می سازند اتفاق نیفتاده است ؛ یعنی واقعیت ها را واقع بینانه و درست حس می کنند . اما به یاری ِ آرزو ، آن را دستکاری می کنند . به این ترتیب ، در ذهن ِ این گروه از انسان ها ، گذشته ، به دو صورت رُخ می کند : یکی آنگونه که واقع شده ، و دیگر آنگونه که ای کاش واقع می شد . و این عینا حکایت صیادی است که به شکاری رفته ، تبر انداخته ، خطا کرده و شکا را گریزانده . صیاد ، به هنگام نوسازی این واقعه در ذهن ، ار یک سو صحنه ای را باز می ساز که در آن ، تیر از چله کمان رها شده و بر شکار ننشسته و حالی کمان ِ خالی در دست ِ صیاد مانده است و حسرت بر دل ِ او . و از سوی دیگر صحنه ای را می آفریند که در آن دقت بسیار کرده ، شتاب زدگی نشان نداده ، مهارت و تسلط خویش را به کار گرفته ، خطا نکرده ، و تیر و شکار هر دو را انداخته  است ؛ حال ،صیاد شادمانه و مغرور بر بالای شکار تنومند خود ایستاده ، خوراک ِزمستان ِ فرزندان را تدارک دیده و حکایت ها دارد که برای سایر صیادتان بگوید .

گروه دوم اما بر خلاف گروه نخست ، به هنگام سفر به گذشته ها ، تصویر های نادلخواه را به کلی حذف می کنند و تصویرهای یکسره دلخواه به جای آن می نشانند . برای آنان فقط یک گذشته وجود دارد ، و آن ، گونه یی ست رویایی و عالی اما کذب .

 

مردی در تبعید ابدی / نادر ابراهیمی

+      آزاده  | 

به گفته‌ی مطلعان، سعیده پورآقایی پس از بازداشت مورد تجاوز وحشیانه قرار گرفته و سپس به قتل رسیده است. متجاوزان جنازه‌ی وی از زانو به بالا در اسید سوزانده‌اند تا آثار این جنایت شنیع به صورت کامل از بین برود.                           (موج سبز آزادی)

...

حالا من با ترسهام ، با خواب های تلخ و بد و تاریکم ، با اشکی که دردم را رسوا می کند ... پنجه در پنجهء ناامیدی ،     تو را میخوانم ، ای آنکه بر تو پوشیده نیست ... بر تو پوشیده نیست ... پوشیده ... نیست ... بر تو ... ای ...

+      آزاده 

می خواهم
 تمام لغاتی را که می دانم برای تو
 به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
 دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
 امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
 تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
 آنقدر بمیرم
 تا زنده شوم  

"احمد رضا احمدی "

 

+      آزاده 

روی فاکتور خریدم نوشته :

مردم  ، با آنچه نمی دانند دشمن اند .

 

+      آزاده  | 

 

و تو راه نمی روی که همپای سنگ ها ، حرف هایت را بدوزی به کهنه برگ های ریخته در واپسین روزهای  این گرما. کسی نمیداند و نمیشناسد ، راهی که از خرمایی چشمهای تو تا عمق زمان جان میگیرد چیست ؟! /

 چرا که این آسیب ها ، همیشگی شده اند .

 

 

+      آزاده  | 

 

 

 

 

+      آزاده