از ابر ، شکیبایی بود که سقوط می کرد بر لیوان ِ خالی ماندهء نیمروز ،
دستان مرد از حافظه بیرون بود ، و سفره ای در ایوان گسترده ...
گوشه ای زیستن ، سرما ، شب ، کوچه ، سفر ، پیاده ... گوشه ای زنبق ، حیات ، باغچه ، بال ، بلند ... گوشه ای بوسه ، سکوت ، گیاه ، غروب ، پارو ، ... گوشه ای ساحل ،هراس ، پنجره ، عبور ، واژه ...
پریشانی خلاصه می شد ، خاموش می شد ، خاکستر می شد .. اما هنوز دیر نبود .
تو می خواستی ، پی جوی بی خبری ها نباشم/نبودم و هرصبح ، ایمان را روی طناب پهن می کردم در هوایی که به سرما نزدیک تر بود بی آنکه همسایه ها سرانگشتان سرخم را ببینند . و می خواستی ، به رفتن هات چشم ندوزم /ندوختم و دل نگیرم / نگرفتم . می خواستی ، بی اضطراب و معصومانه ، به کودکان و پیران ، سلام کنم و دستی تکان بدهم و اگر شد ، بمانم / ماندم و آیه های دیروز را زمزمه نکردم و تنها از خوشباوری هایم/خوش باوری هایت ، بر این تقویم دیواری چند واژه ای نوشتم .
تو خواستی ........ تا از پل های با آتش افروخته ات بازگردی ،
و از میان انبوه درب ها و کلید ها ، راهی نشانم دهی که روزی و روزگاری کاروانی از دویدن های مادو تن از آن گذشته – گذشته . و بی پرسش ، و بی صدا ، با چشمان بسته ات ، قهرمانانه آخرین سفرت را بازگویی ، و با انگشتان آبی ات ، شاخه های ترس را پس زنی ، و بشکفانی لبخند های از هراس ماسیده بر لبان خشکم را ...
و بعد نشستی ، و سوگند های تازه دم کشیده را تقسیم به دو فنجان کردی ... در حالی که دستان ِ حافظه ات به سوی گلدانی بود که در آن فصل موعود را کاشته بودند .
برای شبانه روزی که نه بی دلیل - سخت و بد گریستم .
سحر بیست و هشتم