|
Coming Back To Life
|
به هدآک ِ خوب ، که خوب می نویسد .
با همین چشم ، همین دل دلم دید و چشمم می گوید آن قدر که زیبایی رنگارنگ است ،هیچ چیز نیست / زیرا همه چیز زیباست ،زیباست ،زیباست و هیچ چیز همه چیز نیست / و با همین دل ، همین چشم چشمم دید ، دلم می گوید آن قد که زشتی گوناگون است ،هیچ چیز نیست زیرا همه چیز زشت است ، زشت است ، زشت است و هیچ چیز همه چیز نیست / زیبا و زشت ، همه چیز و هیچ چیز وهیچ ، هیچ ، هیچ ، / اما با همین چشم ها و دلم همیشه من یک آرزو دارم که آن شاید از همه آرزوهایم کوچکتر است /از همه کوچکتر /و با همین دل و چشمم همیشه من یک آرزو دارم که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگتر است/ از همه بزرگتر/ شاید همه آرزوها بزرگند /، شاید همه کوچک /و من همیشه یک آرزو دارم /با همین دل و چشمهایم همیشه / (مهدی اخوان ثالث)

ازاین پرت شدن به دورها ، هم .
و این کوبیده شدن ها ،
له شدن ها ،
...
راضی ام .
من .
من آدم قوی بودن ، نبودم من .
آدم قهرمان ِ زندگی خود بودن هم ، نبودم من .
من ماضی ِ بعیدی بودم با کوله باری از ترس هایی که شبها - و فقط شبها - می گریختند از چیزی شبیه چشم که من می شدم برایشان تا بروند و صبح نشده ، بازگردند به من که قهرمانشان نبودم ، من .
من لبخند ترس آلودی بودم که هی هر روز تکرار می کردم خودم را سخت ، سخت .
من تکرار شده ام در خودم بارها .
امروز مثه یه عمر گذشت .
عمری که رنگای خوبی داشت .
...
پ.ن: اون خانوم شال بنفشه و هیجده و سی تا بیست و سی .
بگو باران ببارد ...
و فرصتی دِه ، تا مخفی ترین نام ِ خود را ، اندکی زمزمه کنم .
