من .
من آدم قوی بودن ، نبودم من .
آدم قهرمان ِ زندگی خود بودن هم ، نبودم من .
من ماضی ِ بعیدی بودم با کوله باری از ترس هایی که شبها - و فقط شبها - می گریختند از چیزی شبیه چشم که من می شدم برایشان تا بروند و صبح نشده ، بازگردند به من که قهرمانشان نبودم ، من .
من لبخند ترس آلودی بودم که هی هر روز تکرار می کردم خودم را سخت ، سخت .
من تکرار شده ام در خودم بارها .