ای نسل اسیر وطنم
تو میدانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو میدانی و همه میدانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواستههایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو میدانی و همه میدانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشتهام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبردهام. تو میدانی و همه میدانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو میدانی و همه میدانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو میدانی و همه میدانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو میدانی و همه میدانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو میكنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو میدانی و همه میدانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی توست كه من در دل میخندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خستهام میدرخشد، و از خوشبختی توست كه هوای پاك سعادت را در ریههایم احساس میكنم.
برگرفته از کتاب "طرحی از یک زندگی"
تابستان 2 سال پیش بود که با یکی از دوستان ِ هم لینکی صحبت کتاب شد و اسفار کاتبان و من چیزکی گفتم و بعد حرف از دکتر شریعتی زدم که دوستم با طعنه ای دوستانه گفت : دیگه تموم شد نوبت دکتر . اون ماله بچه دبیرستانیاس و ... " کم که نه ، خیلی دلخور شدم . چیزی نگفتم چون مدام حرف شاخه عوض میکرد اما ، اینجا دلم می خواهد بگویم ، آدم بی خانه و بی شهر و شاید بی وطن بشود و زندگی ادامه یابد اما بی ریشه ؟. غلو نمیکنم ، با کتاب هایش و فکرهای طولانی بعد خواندشان زندگی کرده ام . نوجوانی و سالهای بعدش ... نه صرفا دور ِ هبوط در کویرش ... بل به اندازهء درکم ، از گوشه های دنج ِ نگاره هایش لذت برده ام ، فکری شده ام ، گم شده ام ... ساعت ها و ساعت ها با مادرم صحبت کرده ام ، بحث کرده ایم ، مقاله های مرتبط ، سالگرد های دکتر و سخنرانی ها و .... با این همه ، هیچ ادعایی نیست که خودم بهتر می دانم خیلی دانا نشده ام از خوانشش . اما دوستش دارم . چه در لحظه های خوش حال ِ کویرش ، چه در حج ، چه در مسئولیت شیعه بودن ، قلم من توتم من است ، ثار ، حسین وارث آدم ، گفتگوهای تنهایی ، با مخاطب های آشنا ، ابوذر ، تشیع علوی تشیع صفوی و ....
سال اول دبیرستان ، به همراه " سعیده " تصمیم گرفتیم موضوع تحقیقمان در کلاس مثلا پرورشی ِ آن روزها " مروری بر زندگی و اثار دکتر " باشد . منبع اصلی مان هم " طرحی از یک زندگی " به قلم همسر دکتر و مجموعه اثاری که هر دو در خانه داشتیم . با وجود مخالفت مربی ِ مثلا پرورشی ( غیبت که نیست . توی رویش گفتم شما وارثان تمام کمال تشیع صفوی هستین . پوسته هایی بی خاصیت ، متعصب ، متحجر و گمراه ِ تمام . با این وصف که نام معلمی یدک می کشید و بارتان چه بسا سنگین تر. ( پر از حرفهایشانم . پر از تلخ حرفهایی که هرگز یادم نمی رود ) ) ، کارمان را تمام و کمال انجام دادیم . صد و چند صفحه ای شد که همهش را با دست نوشتم ، طرح کنار برگه ها ، طرح " لا " بود ، نماد کتاب های دکتر و بین بخش ها ، طراحی ِ زیبای مادر دوستم ، و صفحه اول هم عکسی از یک پوستر که پایینش نوشته بود " چراغ ها را باید روشن کرد . من از تو برای طلوع بی تاب ترم . بگذار این مذهب جادو در روشنی بمیرد " / تحقیقمان آماده شد ، تحویل دادیم و نه شایسته که با مرض و غرض نمره کاملی نگرفتیم . قرار بود همه ء تحقیق ها و کارهای بچه ها قفسه ای مخصوص در کتاب خانه داشته باشد ، بماند و کد گذاری شود و .... همه کارها ماندند و کار ما " سوزانده شد " . راه ِ دوری که نیست ، 9 سال پیش ، و همان سال بود که تمام کتاب های دکتر سروش هم از کتابخانه های مدارس جمع شد ....
ولی ، چه باک ، او کار خود کرده و نام نیک از خود به جا نهاده که با این بازی ها ویران نخواهد شد .
روحش شاد ...
.